|
آسمان نیلگون
خورشید آسمان نیلگون زندگیم:سامیار
| ||
|
مادرم ای اولین معلم زندگیم
درسته که به خاطر شغلت مجبور بودی هزاران حرف و حدیث و مشقت رو به جون بخری درسته که وقتی می اومدی خونه خسته تر از اونی بودی که دست نوازش بر سرمون بکشی درسته که ۲۲ سال برای فرزندان این مرز و بوم تو روستاها زحمت کشیدی و گچ تخته و حقوقی ناچیز نصیبت شد درسته که به خاطر نگهداری ما مجبور شدی سختی زندگی با مادرشوهری سخت گیر و کوته فکر رو به جون بخری درسته که به خاطر استقلالت سر کار میرفتی در صورتی که کوچکترین نیازی به حقوق ناچیز تو نبود درسته که وقتی کوچک بودم آرزو داشتم وقتی از مدرسه به خونه میام تو در رو به روم باز کنی و از گرمای وجودت بهره مند بشم ولی نشد ولی ...همیشه وقتی کسی ازم میپرسید مامانت چکاره است با غرور جواب میدادم : معلم! همیشه بهت افتخار کردم ! از اینکه به فرزندان دیگران درس میدادی و همیشه معلم نمونه بودی به خودم میبالیدم ! از اینکه بر خلاف همکارانت با جون و دل زحمت میکشیدی تا درس رو به خوبی تفهیم کنی ستایشت میکنم! از اینکه وقت کلاس رو همیشه به آموزش گذروندی و ذره ای از اون رو حروم نکردی ازت سپاسگزارم تو به من درس مسوولیت دادی! درس سخاوت! من راستگویی و درستی رو از تو آموختم مادرم! من پاکی و صداقت رو فقط از تو یاد گرفتم! معلمم! بی اعتنا بودن به مال و منال دنیا رو تو یادم دادی بهم یاد دادی که مهربان باشم با کوچکترم و احترام بگذارم به بزرگترم تمامی اعتماد به نفسم رو از تو گرفتم از اینکه هیچگاه زیر بار حرف زور نرم و به جنسیت خودم افتخار کنم تو بهم یاد دادی میتونم با آرامش جنگجو باشم در کمال خونسردی حقم رو طلب کنم در کمال احترام به دیگران حقوق خودم رو بشناسم به هر کس و ناکسی اجازه این رو ندم که به شخصیت من توهین کنند من چیزهای زیادی از تو فراگرفتم اولین معلم زندگیم! همیشه در چشم من بزرگی ای دلپاک ترین موجود دنیا! همیشه عاشقت بودم و خواهم ماند! از خداوند میخوام سایه مهربونت همواره بر سر زندگی ما جاری و ساری باشه و هیچوقت دل مهربونت غصه دار نباشه! با اینکه هیچوقت این متن رو نمیخونی ولی اینها احساس یه فرزند به مادرشه و هیچوقت تغییر نخواهد کرد!
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 15:10 ] [ نیلوفر ]
فروردین تموم شد ، اردیبهشت اومد و ما هنوز هم نه پستی گذاشتیم نه توضیحی در مورد عید دادیم و نه عکسی از پسرکمو گذاشتیم تازه 20 ماهگی آقای گلمون 25 فروردین تموم شد و مادر تنبل هنوز اقدامی برای ثبت خاطراتش که مقدار زیادیش هم یادش رفته نکرده! روز اول عید که لحظه تحویل سال شما پسرک گلم در خواب ناز بودی و من و بابایی هم خواب آلوده منتظر لحظه تحویل سال شدیم ! با اینکه برای سفره هفت سینم زحمت زیادی کشیده بودم اصلا یادمون رفت کنارش بشینیم و روبروی تلویزیون کز کردیم تا سال تحویل بشه! به هر صورت سه روز اول عید به خوبی و خوشی گذشت و شما کلی عیدی گرفتی ! جالب اینجا بود که تا کسی بهت عیدی میداد سریع از دستشون میگرفتی خلاصه که خیلی پول دوستی بر خلاف من و باباییت! البته من که امیدوارم اینطور باشی و تو مملکتی که همه به دنبال ثروتن مقامی واسه خودت پیدا کنی و گلیم خودت رو از آب به راحتی بیرون بکشی روز چهارم عید میزبان دوست بسیار عزیزی بودیم که از دوستان نی نی سایتی هستن و دخمل خوشگلشون نیکا جون 5 روز از شما بزرگتره و البته خیلی زبل تر و باهوش تر ! والدین بسیار گل و مهربونی داره و مصاحبت با این خانواده برامون سراسر خوشی و افتخار بود! خاله شکوفه گل کلی زحمت کشیدن و بهت کادو دادن که یه تفنگ زیبا و یه لپ تاپ کوچولوی ناز بود که شما کلی ازشون لذت میبری ! البته زیاد نموندن پیشمون ومتاسفانه صبح شنبه به سفرشون ادامه دادن و از خونمون رفتن! بعد رفتنشون یه ساعتی نگذشته بود که دیدم شکوفه جون تماس گرفتن و بهم گفتن که یه بسته براتون گذاشتم تو نگهبانی و شما با سامی برین بگیرینش! منم تعجب کردم که این چی میتونه باشه و یهو دیدم خدمتکار ساختمون زنگ رو زد ! منم رفتم در رو باز کردم و دیدم یه سه چرخه بسیار زیبای آبی جلوی دره و گفتن این رو به ما دادن بیاریم واسه شما! کلی سورپرایز شدم! در واقع باید بگم که در زندگی همچین سورپرایزی تا حالا نداشتم و کلی شرمنده خاله شکوفه نازنین و همسر عزیزشون شدم که اینقدر زحمت کشیدن! امیدوارم بتونم براشون جبران کنم! شما هم تا سه چرخه رو دیدی زودی گرفتیش و با خوشحالی آوردیش تو! منم نشوندمت توش و تو کلی لذت بردی و ذوق کردی و با آهنگش نی نای کردی عیدمون کلا به دید و بازدید و مسافرت های کوتاه گذشت و عید خوبی بود برامون! روز 11 فروردین به قول بابایی یهو قفل مغزت باز شد و هر چی ما به زبون میاوردین شما هم تکرار میکردی منم خوشحال و ذوق زده هی کلمه میگفتم هی تو تکرار میکردی ! البته کلمات یک سیلابی و دو سیلابی! سه سیلابی ها رو با شباهت و با اهنگش میگی اما نمیتونی راحت به زبون بیاری! خیلی هم زبل و باکله شدی! (این باکله تکیه کلام باباییه به معنی هوشمند) فکر میکنم تاثیرات یک روز بودن با نیکا جونم بود! نیکا جون اینقدر دخملی مهربونیه دائم میخواست بوست کنه و دستتو بگیره و باهات بازی کنه ولی شما همش دوری میکردی ازش! ولی روزی که داشتن میرفتن از خونمون شکوفه جون داشت پوشک نیکاناز رو عوض میکرد تو رفتی بالای سرش نشستی و سرشو نازی کردی گفتی ناژی ناژی بعد سرشو بوسیدی من که واقعا تعجب کردم که بالاخره یخت وا شده اما امان از دست تو پسر سیاست مدار!! یهو دیدیم با آرومی لپتاپ نیکا خوشگله رو از دستش در آوردی ! چی بگم مادر اخه من بهت؟ بعد از مدتها یه حرکتی از خودت نشون دادی دیگه حالا بد یا خوب نمیشد کاریش کرد در ضمن بگم که اون روزا از بس جیغ کشیدی اونم الکی مهمونامون واقعا خسته شدن ! منم از خجالت هر لحظه آب شدم! اصلا دوست نداری کسی بیاد خونمون و با اسباب بازیهات بازی کنه! من دوست دارم تو با کمال میل اسباب بازیهاتو در اختیار دیگران قرار بدی و مهربون باشی ولی اینطوری نیستی دیگه! همش توجه میخوای! امیدوارم به زودی رفتارت عوض بشه تا منم با خوشحالی مهمان دعوت کنم و از رفتارت همه راضی باشن تیکه های بانمک این یک ماهت: بهش میگم سامی اسم من چیه؟ میگه نیبو(نیلو) بهش میگم سامی مامانی رو دوست داری؟ میگه: آیه میگم چند تا؟ میگه ده کو(ده تا) هر وقت عصبانی میشم از دستش و با اخم یه گوشه میشینم میاد سرمو ناز میده میگه ناژییی مایی =ماهی از بیرون میام خونه لباساشو خودش در میاره
بهش میگم پسر خوشگل من کیه؟ میگه : مُن یه چند روزیه میره دم در حموم هی میگه جیش جیش! بازش میکنم جیش میکنه ! بیشتر روزا هم شلوارشو میکش پایین و پوشکشو درمیاره و میندازه اینور اونور بعد دوباره شلوارشو میکشه بالا و اصلا انگار نه انگار! بعد جیش که میکنه تازه میفهمم قضیه چیه! حالا نمیدونم این بچه رو الان میتونم از پوشک بگیرم یا نه؟ دوستانی که تجربه دارن راهنماییم کنن لطفا! البته بیشتر وقتا دلش آب بازی میخواد منو گول میزنه با این کارش! به به بخواد مخ ادمو میجوه تا بهش بدی خصوصا وقتی غذا در حال پخته ۱۰ روزه وقتی نون بخواد هی میگه نون میره جلوی فریزر وایمیسته سعی میکنه درشو وا کنه بعد عین سومالیایی ها نون میخوره:))))))))))) یه شبم پشت کامپیوتر بودم یهو اومد گفت آب آب !(آب گفتنش جالبه از صدای پایین شروع میکنه میرسه به بالاترین صدا تا بدستش برسه ! دیگه اینکه حتما آب رو باید از آبریز یخچال براش بریزم وگرنه نمیخوره) طبق معمول پاشدم برم تو آشپزخونه بهش آب بدم همیشه جلوتر راه میافته میدوئه سمت یخچال ولی ایدندفعه تکون نمیخورد منم راه افتادم گفتم سامی بیا بریم بهت آب بدم دیگه! تا دو قدم از صندلی دور شدم دیدم پرید رو صندلی ! اینکارو 2 بار تکرار کرد ! یعنی این نی نی یه ذره ای منو اوسکول کرده :)))))))) دیگه برم پسرک باهام کار داره! چند روز دیگه با عکسهای عیدانه سر میزنم [ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 12:22 ] [ نیلوفر ]
کمتر از 24 ساعت به لحظه تحویل سال مونده سال 90 هم با تمام خوشی هاش و غمهاش خیلی سریع گذشت انگار همین دیروز بود که تو پسرک خوشگلم ناباورانه و با تعجب سفره هفت سین رو نگاه میکردی و هر لحظه عین یه پیشی گوشولو میخواستی چنگ بزنی و یه چیزی رو بگیری !به شمعها و روشنایی با دقت نگاه میکردی و بعد با خوشحالی یه نگاه هم به من مینداختی! هنوزم همینطوری وقتی خوشحال باشی اون نگاه خوشگلت رو به من میکنی و خوشحالیت رو با من تقسیم میکنی سال 90 با سال 89 فرقهایی داشت اونم اینکه من به طور تمام و کمال تو رو جلوی روم داشتم و قدر هدیه وجودیت رو بیشتر دونستم! بیشتر باهات ارتباط پیدا کردم و عاشقتر شدم سال 90 هزاران بار بیشتر از قبل قلبم به خاطر شیرینکاریهای بی نظیرت فشرده شد و نگاه زیبات آتش زد به قلبم 9 سالی بود که تو کم کم ارتباطت رو با دنیای بیرون پیدا کردی و دیگه غریبی نمیکردی توی مهمونی ها و فروشگاهها! خیلی راضی بودم وقتی میبردمت جایی و خیلی جاها هم با هم رفتیم سال 90 بود که برای اولین بار حرف زدنت رو شنیدم و کیف کردم از صدای زیبات سال 90 بود که اولین قدمهای خوشگلت رو به چشم دیدم و دویدنت رو با چشمهام به شیرینی مزه مزه کردم 90 در کنار تمام خوشیهاش غمهایی هم داشت مثلا تو هفت بار سرماخوردی و من و بابایی شش بار و این برام تعجب آور بود برای دندون درآوردن خیلی عصبی بودی و بارها تو خواب بیدار میشدی و خیلی چیزای دیگه که خدارو هزاران بار شکر یادم رفته به هر صورت امیدوارم سال 91 برای ما و همه ایرانیان عزیز و دوست داشتنی سالی پربرکت و پربار ،مملو از خوشی و عشق و سلامتی باشه دوستان مهربانم از اینکه یک سال دیگر با هم بودیم و لحظات خوش و یا ناراحتیمون رو با هم قسمت کردیم خداوند بزرگ رو شکر میگم الهی هر چی غمه و ناخوشیه از زندگی تک تک شما عزیزان بیرون بره و همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه هر بدی ای از ما دیدین ببخشید ! هر وقت احساس کردین به نوشته های خوشگلتون بی اعتنایی شده بذارید به حساب مشغله زیاد و وجود یه شیطونک که اصلا نمیذاره تایپ کنم هنگام تحویل سال ما رو از دعاهای خالصانه و پاکتون بی نصیب نگذارید پیشاپیش عید نوروز بر همگی شما نازنینان مبارک باز هم میگم : من و سامی خیلی دوستون داریم همراهان همیشگی آسمان نیلگون!
[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 1:45 ] [ نیلوفر ]
پسرک خوشگلمون دو روز پیش ۲۵ ام نوزده ماهه شد! مادر نوزده ماهگیت مبارک باشه!
اینا رو خیلی وقته نوشتم و گذاشته بودم وقت کنم و ویرایشش کنم ولی دیدم داره میگذره از ماهش ! این بود که تندی تندی درستش کردم و پابلیشش کردم.خلاصه بگم که نخوندین هم نخوندین! چون چیز خاصی نیست فقط کارهای سامی تو ماه اخیر بوده! بهش میگم سامی مامانی رو دوست داری؟ میگه: آیه میگم چند تا؟ میگه ۱۰ کو(۱۰ تا) گنجشگ: گندس بده: آده کجا: کدا بدو: بدووووووووووو اسمت چیه؟ امییییییی =سامی اردک: دک ماشین: آچی موز انگووووو=انگور شعر مورد علاقه اش: جوقوجه جوقوجه بود بود بوجه! :)) روزی چند بار بوفه آشپزخونه رو بهم نشون میده میگه آده! چوب شور میخواد یه چیز میافته یا خراب میشه میگه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه خیلی خیلی به موسیقی علاقه نشون میده و معلومه سلیقه اش مثل مامانشه! چون هر چیزی که من خوشم میاد رو سامی دوست داره و هر جای خونه باشه وقتی موسیقی مورد علاقه اش رو تو تی وی بذارن میدوئه میاد وامیسته جلو تی وی و تا آخرش مبهوت گوش میکنه! میگم عزییییییییییزمی : عدییییی غذاشو میذارم جلوش تو صندلی غذاش مینشونمش! بدون دخالت من خودش با دست و بدون قاشق غذا میخوره البته اگه گرسنه باشه اصلا نمیریزه ولی گرسنه نباشه به همه جا میماله! به من غذا میده و بهم میگه اَ اَ....! یعنی دهنتو وا کن! وا میکنم میذاره دهنم غذا رو! بعد چک میکنه ببینه خوردمش یا نه؟! باباش که میاد میدوئه سمتش و میره بغلش میگه وییییییییییییز ! بابایی باید ببردش جلوی یخچال تا زنبور چسبونکی رو از رو در یخچال برداره باهاش ویز ویز بازی کنه اگه اینکارو نکنو جیغ گریه خلاصه بساطی داریم از من هم میخواد ادای هواپیما رو در بیارم دستشو تو هوا میچرخونه میگه ششششششش یعنی همون صدای هواپیما میاد بهم میگه عکس! منظورش اینه که عکس من و بابایی رو از رو دیوار وردارم بدم بهش! قطره آهن خوردنش جالبه! وقتی نهار میخوره من قطره آهنشو میارم میگم سامی ازینا میخورییییییییییی؟ اونم سرشو کج میکنه و دهنشو وا میکنه با یه آهنگ خیلی زیبایی میگه : آ آ آ آ آ ! منم که جوگیر دوست دارم همش بهش قطره آهن بدم وقتی بهش میگم سامی بریم پوشکتو عوض کنیم میدوئه میره تو اتاقی که همیشه عوضش میکنم! جدیدا هم وقتی پی پی میکنه دستمو میگیره میبره دم در حموم! هر جا گل و سبزه و درخت میبینه یکی یکی با دست نشون میده میگه : گل...گل ... گل! یعنی فرض کن تو جنگل باشی سرسام میگیری هرجا بشینم میاد با تلاش فراوان خودشو میچپونه و پشتمو خالی میکنه که بتونه ازم کولی بگیره باهاش رفته بودم بیرون ! یه پیشی مارو دنبال کرده بود بعد پسرکمون همچین قلدرانه اومده بود جلوی من ایستاده بود هی به پیشیه داد میزد ! داشت از مادرش دفاع میکرد در همین راستا پدر پسرکمون حق نداره کوچکترین صدایی رو من بلند کنه وگرنه با سامی طرفه...ما هم این وسط کلی خوش خوشانمونه یه بار بردمش حموم و حوصله نداشتم وانشو بیارم میخواستم زودی تموم شه حموم دادنش! ولی آقا خوش میدونه چیکار کنه هی میرفت کشون کشون وانو میاورد میذاشت زیر آب هی من میبردم میذاشتم سرجاش! خلاصه کش مکشی بود تو حموم بین مادر و پسر دو هفته پیشا بود داشتم تو آشپزخونه آشپزی میکردم دیدم یهو عطرمو اورد داد بهم متوجه شدم که سر افشانه عطر نیستش! فکر کردم قورتش داده ! کلی که دعواش کردم که هیچ یه عالمه هم گریه کردم و هی گشتم پیداش نکردم! دیگه زنگ زدم به بابایی گفتم بیاد ببریمش سونو! یهو دیدم گوشه دیواره! چی کشیدم من فقط خدا داند بابابزرگ من تا سامی رو میبینه دستشو میکوبه رو میز مثلا باهاش بازی میکنه ! تا بهش میگم سامی آقا جون چیکار میکنه دستشو میکوبه رو میز بابای من هم همیشه با سامی میرن دد و آقا سامی رو پشت فرمون روپاشون مینشونن و کلی هالی به هولیش میشه ! بعد بهش میگم سامی باباجون چیکار میکنه دوتا دستاشو دور یه فرمون خیالی میچرخونه و میگه اوووووو اووووووووو! انگار صدای ماشین در میاره وقتی شیر میخواد میگه شییییییش ده! مثلا داره میشمره پیمونه های شیر خشکو پسرک ما تا ده رو البته بدون هشت درست میشمره ! یه بار داشتم براش شیر درست میکردم حواسم نبود پنج رو جا انداختم سامی هم ساکت واستاده بود پیشم یهو دیدم گفت بَببن! (ب اول رو با تشدید میگه) =همون پنج! انقدر خوشگل میگه پنج دلم نمیخواد درستشو بگه! زنگ موبایل من و بابایی رو میشنوه میره سمت موبایل و اگه در دسترسش باشه میاره میده به هر کدوممون! وای اینو بگم خیلی بانمکه! هر وقت میخواد بهمون لبخند بزنه پیشی میشه! وای من که عاشق اینجور لبخند زدنشم! در کنار اینهمه رفتار زیبا یه کار بد میکنه که هرچی میخواد باید بهش بدی اگه ندی جیغای اساسی میکشه! نمیدونم با این رفتارش چیکار کنم! :(((
[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 7:46 ] [ نیلوفر ]
دیدم سامی مامان خوابه گفتم از فرصت استفاده کنم بقیه شم بذارم تا دو سال راحت باشم! بقیه عکسها در ادامه مطلب ادامه مطلب [ دوشنبه 8 اسفند1390 ] [ 17:23 ] [ نیلوفر ]
یه سری عکس گلچین کردم محض خاطر خاله های مهربون سامی که همیشه میپرسن پس عکس کو؟؟؟! انقدر عکس میذارم که واسه یه سالتون کافی باشه و منم راااااااحت بشینم سماقمو بمکم! برای دیدن عکسای سامکی به ادامه مطلب تشریف ببرید
ادامه مطلب [ دوشنبه 8 اسفند1390 ] [ 16:51 ] [ نیلوفر ]
سلام کوشولوي عشقولي مامان ميدونم خيلي وقته برات چيزي ننوشتم از بس که شيطوني جيگرم. تمام وقتم به تو اختصاص داره و لحظه اي دوست نداري ازم جدا شي دائم عين چسب دوقولو به هم چسبيديم و من هر جا ميرم تو هم همونجايي و بعضي وقتها فکر ميکنم کي ديگه ميخواي کمي ماماني رو آزاد بذاري و خودت تنهايي بازي کني؟ بعدش بلافاصله ازين فکرم دچار عذاب وجدان ميشم چون ميدونم يه روزي جوجه ام آشيانه رو ترک خواهد کرد و به سوي بلوغ و آزادي پر خواهد کشيد هر چند خودمم نميتونم ازت دور بمونم گاهي ميذارمت پيش مامان جون و ميرم بيرون دلم خييييييييلي واست تنگ ميشه و بي قرار ميشم معلومه که اين يه عشق دوطرفه است عزيز دلم! الانم ماماني به طور موقت سرکاره که دستش باز شده واست مينويسه! بايد بدوني که تو عشق مامان و بابايي و زندگيمون با وجود تو پر از نور و روشنيه! خيييييييييلي جيگر و بلا شدي ! همه چيزو ميفهمي حتي گاهي پشت سرت حرف ميزنيم تو درک ميکني و واکنش نشون ميدي! با ادا و اشاره و گاهي کلمات نشون ميدي چي ميخواي ! مثلا الان چند روزه يه چيز ميخواي ميگي ادا و با دست نشون ميدي جالب اينجاست که وقتي يه کلمه ياد ميگيري اولش درستشو ادا ميکني ولي بعد از چند رو تغييرش ميدي قبلا ميگفتي بده! فاميل درجه يک رو ميشناسي تا ميگم بريم خونه مامان جون فوري ميگي ا.....کبر يعني اللله اکبر يا ميگم عمو انگشتتو ميندازي تو دهنت و صدا ميدي چون عمو واست همينکارو ميکنه! تو کوچه خونه مامان بزرگها وارد ميشي ذوق ميکني و ميدوني الان ميخوايم کجا بريم! ولي رابطه ات از همه بيشتر با باباجونه (باباي خودم) ! خيلي کلک و نون به نرخ روز خوري وقتي ميري پيش بابا جون ديگه حتي بغل منم نمياي چون باباجون هر دقيقه تو رو تو بغلش ميگيره باهات بازي ميکنه و ميبردت ددر! بعضي وقتها خيلي خيلي شيطون ميشي بالاخره تو يه پسرک شيطوني ديگه بايد قبول کنيم که تو طبعت آروم نيست . منم از شيطنت خيلي خوشم مياد ولي با خرابکاري مخالفم يه نموره هم خرابکاري عزيزکم من تمامي وسايل شکستني خونه رو جمع کردم و فقط يه آينه شمعدونمو يه گوشه بين مبلها گذاشتم که دستت نميرسه بهش ولي توي شيطونک يه توپ داري هي پرتش ميکني اونور که بخوره به آينه شمعدون! هر وقتم ميخواي بازي کني وسيله بازيتو که بيشترش ماشينه مياري ميدي به من ! منم بايد چرخشو واست بچرخونم کلا خيلي خيلي خوش خنده اي با هر حرکت ما کلي ميخندي و از خنده ريسه ميري خيلي هم قلدري وقتي يه چيز ميخواي نديم بهت خونه رو ميذاري سرت! جيغ ميکشي و در موارد خيلي وخيم سرتو ميکوبي به ديوار وقتي ميگم سامي بريم بهت به به بدم ميري از صندلي غذات آويزون ميشي . هر وقتم ميگم بريم لالا کنيم ميدوئي از تختت آويزون ميشي کلي هم قرتي هستي و با هر آهنگ قردار قر ميدي گاهي دستتو ني ناي ميکني گاهي دور خودت ميچرخي بيشتر وقتها ولي رقص پا ميکني اونم تند عين رقصهاي اسپانيولي يه مدت استاپ کرده بودي و هيچ حرفي نميزدي ولي دوباره موتورت روشن شده و يه عالمه کلمات جديد ميگي! به خودت هم ميگي : آمي چند وقتيه کلمات جديدتو نمينويسم ولي دوباره ميخوام شروع کنم و تو وبلاگت بنويسمشون ميدونم خيلي مادر تنبلي هستم اگه خاله ناعمه مهربون و خاله فرانک گلمون نباشه من بازم تنبلي ميکنم و وبلاگتو آپ نميکنم چون روزانه يه عالمه کاراي بانمک انجام ميدي که خيلي دوست دارم اين خاطراتو بنويسم تا يادم بمونه راستي تا يادم نرفته بگم که 2 هفته است کارهاي بد بد ميکني و هي من و مامان جون و بابا شهروز رو ميزني ! هرکاري هم ميکنيم از سرت نمي افته ولي وقتي ميگم سامي نازي کن سريع ميگيري سرمونو بوس ميکني و ناز ميدي خيييييييلي مهربوني نفسم 25 بهمن رفتيم واکسن 18 ماهگيتو زدي ! تو چکاپ قدت 89 و وزنت 15700 بود ! ولي خانوم دکتر کلينيک دعوامون نکرد چرا وزنت اينقدر زياده گفت بدنش ماهيچه اي و قويه و معلومه بچه درشتيه ! از من پرسيد تو خونواده قد بلند دارين ؟ منم گفتم دايي هات بلندن خصوصا دايي کوچيکه! واي ماماني وقتي دکتر گفت قدبلند ميشي کليييييييييي قند تو دلم آب شد ! اميدوارم که اينطور باشه! واکسن 18 ماهگي خيلي واکسن سختيه صبحش که واکسن زدي تا 4 ساعت راه ميرفتي و خوب بودي ولي عصر که از خواب پاشدي پات درد ميکرد و خشک شده بود ولي با اين حساب باز هم با سختي از جات پا ميشدي و راه ميرفتي ولي نميتونستي بشيني وپاشي از من کمک ميگرفتي ! کلي هم اون روز من کيف کردم چون برخلاف هميشه کلييييييييييي تو بغلم نشستي و ماماني خييييييييلي از وجود گرم و لطيف و مهربونت لذت برد خلاصه بگم که من وااااقعا عاشقتم هميشه بابايي ميگه شايد اگه اين شکلي نبودي اينقدر دوستت نميداشتيم ولي من اينطوري فکر نميکنم چون هر مادر و پدري فرزندشو هر چي که باشه خيلي دوست داره و عاشقشه خاله هاي مهربون الان سرکارم در چند روز آينده منتظر عکسهاي جديد سامي باشين! [ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 12:15 ] [ نیلوفر ]
سلام سلام صدتا سلام به روی ماهتون
دیروز سامی مامان ۱۷ ماهه شد! ۱۷ ماهگیت مبارک پسرک قشنگم... شانزده ماهگی پسرکم تقریبا به راحتی گذشت بجز یه هفته که به عالت دندون درآوردن خیلی عصبی و بد خلق بود نمیدونم چرا اصلا اصلا نباید از پسرک تعریف کنم کافیه تو دلم ازش تعریف کنم سریع چشم میخوره و مریض میشه و یا لجباز! خودمم موندم والله ! نمیدونستم چشمم اینقدر شوره! چند روز پیشا ۲ تا از دوستام مهمونمون بودن و یکیشون یه دختر ۱۹ ماهه داره ! توی صحبتاش هی میگفت که دخترم اصلا غذا نمیخوره و منم هی تاکید میکردم که سامی هم نمیخوره! البته من همیشه حقیقت رو در مورد بچه ام میگم و اصلا هیچگونه سیاستی در مقابل اطرافیان ندارم! البته به این نتیجه رسیدم که رفتار من در جامعه کنونی مورد تقدیر قرار نمیگیره و دائم داره سرم بلا میاد! واقعا خسته شدم از اینهمه عقده و دروغ اطرافیانم! سر شام سامی اومد رو پام نشست و بر خلاف همیشه که باید با هزار دوز و کلک و بازی بهش غذا بدم یه عالمه سوپ خورد و دوستم هی نیگاش میکرد! بچه ضایع کنه داریم؟! این ششمین باره که از تابستون تا حالا مریض میشه! یعنی واقعا همه بچه ها اینقدر مریض میشن؟ برام عجیبه! تو رو خدا هر کی راهی میشناسه بهم بگه! حالا از کارای این روزاش بگم که از بس ننوشتم همه چی یادم رفته ولی همون مواردی که یادمه رو مینویسم! ۱.یه روز به سامی گفتم بگو عمو ! اونم گفت عمممم! بعد شب که باباش اومد گفتم بابایی ببین سامی میگه عمو! باباشم گفت سامی بگو عمو! یهو دیدم سامی ادای عموشو در آورد که همیشه واسه اینکه سامی رو بخندونه یه انگشتشو میکنه تو دهنش و براش صدا در میاره! واقعا تعجب کردم که چطور فهمیده منظورم چیه! فکر کنم سامی رو دست کم گرفتم ۲.تقریبا هر کلامی از دهنم خارج میشه رو تکرار میکنه ولی معنی خیلی هاشونو نمیدونه! ۳. این روزا همش در حال نی نایه! کافیه آهنگ کمی رنگ و بوی شش و هشت بگیره ! ۴. براش بلز گرفتم خیلی خوب بلده چطور مضرابو دستش بگیره و یه چیزایی واسه خودش بنوازه! خیلی هم دوستش داره بین اونهمه اسباب بازی! انگار دعام داره مستجاب میشه!
هر کی متنو میخونه برامون دعا کنه که سامی و همه نی نی ها همیشه سلامت باشن! راستی خبری از انار نیست ! هر کی خبری داره بهم بگه! خیلی نگرانشم! از طرفی یه نی نی ۱۴ ماهه به نام سام از این دنیا رحل اقامت بست! من که خیلی داغون شدم چون همش به یاد دل مادر داغدارش بودم! از همین جا به والدین عزیزش تسلیت میگم! امیدوارم دلشون آروم بگیره! شب و روز خوش [ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 11:6 ] [ نیلوفر ]
بععععععله خلاصه یه فرصتی پیدا شد وقتی آقانازمون خوابه بیام کمی از کارای جدیدش بنویسم الانم استرس اینکه بیدار بشه ونگذاره من دستمبه کامپیوتر برسه داره منو میکشه! بالاخره پسرک کوچولوی ما۱۶ ماهش تموم شد( البته دیروز) باید ببرم دکترش واسه چکاپ که هنوز فرصتی پیدا نکردم و اما کارای جدید این پسملی خییییییلی شیطون ۱.اول از حرفاش بگم: به به آب اچییی: ماشین-عطسه اَ........چ: الله اکبر اَدو: الو منه: مال منه منه منه منه ...: بده به من بده: بده شییییییی: شیر نِه: شونه بوم بوم بوم بوم: وقتی میخواد یه کاری انجام بده نمیتونه گاوه میگه :مااااااا مااا سگه میگه: آآآپ آآآپ مرغه میگه: قودو قودو قودو همچنان استاد تقلید صداست وقتی آب بخواد لیوانشومیاره میده به من میگه اَپ اَپ شیرم بخواد شیشه شیرشومیاره میگه شیییییییی ۲. تا یه آهنگ شاد میشنوه دو تا دستشو میاره بلا قر میده بعد دورخودش میچرخه و بعد دوتا دستاشو تند تند بالا پایین میکنه همراه با ریتم آهنگ ۳. از حموم در میام خیلی مشتاق به پیشوازم میاد و بعد میشینه رو پام سرمو تو دستاش میگیره و بوس میکنه ۴. بهش میگم بوس بفرست دوتا انگشت اشاره و وسط رو میکنه ازگوشه لبش تو دهنش بعد صدای بوس در میاره و تند دستشو میبره کنار سرش ۵.روزی چند بار میاد میشینه رو پام سرمو با دست میده بالا میگه : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ منم باید دهنمو وا کنم واسش بعد دستشو میندازه تو دهنم و دندون و زبونمو لمس میکنه وخوشحال میشه بعد دوباره میگه آآآآآآآآآآآآآآآآآ ایندفعه باید بیشتر وا کنم وگرنه قهر میکنه ۶. یکی از بازیهاش اینه که میایسته بعد عقب عقب میره بعد میخوره به دیوار ۷.تا میگم اتل متل توتوله زودی میاد میشینه تا باهاش بازی کنم بعد هر پا که می سوزه دست میزنه واسش ۸.لی لی لی حوضه که باهاش بازی میکنم یکی یکی انگشتامو به ترتیب میخوابونه و حق هم ندارم یه ذره از جاشون تکونشون بدم فوق العاده وسواس داره درست بخوابن ۹. کلاغ پر هم که با من بازی میکنه با دیگران تفاوت داره انگشتمومیگیره پرواز میده بعد من باید دستم پرواز کنه ومانور بده تا خوشش بیاد از پرواز هلیکوپتر و هواپیماخیلی خوشش میاد. بعدشم تامیگم سامی پر! دستمو پر نمیده واسه خودش دست میزنه ۱۰.بیشتر درهای خونه رو باز میکنه ۱۱.قفل کابینت هم جوابگوی پسر کنجکاومون نیست اونم باز میکنه بعضی وقتها ۱۲. یکی از جاهاش بازیش زیر میز نهار خوریه ۱۳.دو بار کل پریز رو از جاش درآورد که چسب اکواریوم زدیم دیگه نمیتونه ۱۴.میره روی میز کامپیوتر میشینه و باند رو هی سوراخ سوراخ میکنه یا میزنه تخ تخ رو کیبورد ۱۵. میره بالای مبل و در بوفه رو باز میکنه و از بغلش دستشو میکنه میخواد ظرفا رو روداره وهی تکونش میده ۱۶.تا همین یه هفته پیش موهاش بلند شده بود ولی یه شب که با باباجونش ( بابای من) رفته بود دد اومد خونه دیدیم موهاش به طرز خنده داری کوتاه شده یعنی طوری بود که باورم نمیشد این بچه منه ۱۷.بی بی انشیتن رو فقط ده مین میبینه و همشم جلوی تی ویه انگشت میکنه تو دهن شخصیتهای بازی یا اسباب بازیهایی که تو فیلم نشون میدن ۱۸. پروژه نخ دندون هنوز به راهه تازه پیشرفتم کرده الان هر وقت میخوام نخ بکشم باید یه تیکه هم به آقا بدم تا اونم دندوناشو نخ بکشه وگرنهههه... ۱۹.وقتی میخوابونمش تو تختش وخوابش نمیاد کلید چراغ دیوار کوب رو که بغل تختشه روشن میکنه بعد دست میزنه واسه خودش هی ذوق میکنه ۲۰.وقتی داره بازی میکنه واسه خودش هی میگه : یق- دو- سه- چوه- پِ (۱۲۳۴۵) ۲۱. از غذا ها پلو و حلیم ومرغ و قرمه سبزی و ماکارونی و شامی و ماست و از میوه ها سیب و نارنگی و انگور رو خیلی دوست داره ولی از آب پرتقال و موزو آب لیموشیرین خوشش نمیاد ۲۲. هر چیزی که میبنیه میکنه تو دهنش بعدشم میدونه من مخالفم تا منومیبنه فرار میکنه یه گوشه قایم میشه بیشتر هم میره بغل تخت پارکش و از تور زیر تخت پارک دید میزنه ببینه من دارم میام یا نه! بعدشم که از دستش میگیره جیغغغغغ و گریه ۲۴.چوب شور هم خیلی دوست داره هر وقت بخواد میره جعبشو از تو کشو ورمیداره میاره میده به من ۲۵. صدای مامانمو از پشت تلفن میشنوه میگه : اَ....چ یعنی همون الله اکبر ۲۶. اگه بخواد با ماشین بازی کنه میارتش میده به من! منم باید چرخشو هی بچرخونم ! هر چی تند تر بهتر ۲۶. کنترل و یا تلفن رو برمیداره توخونه عین من میجرخه واسه خودش حرف میزنه انگار یه قرار مهم کاری داشته باشه خیلی هم جدیه! ۲۷.دو تا شعرو خیلی دوست داره که میخکوبش میکنه : ۱.گلنار ۲. یه حرفایی آکادمی ۲۸. اگه خوابش بیاد سرشو میذاره رو بالش یامیاد تو بغل من میگه خُ... پییییییش ۲۹.هر وقت از دستش عصبانیم اخم میکنم یهو واسم نی نای میکنه تا از دلم در آره پسمله سیاس ۳۰. یه کلبه داره ترکوندتش از بس بازش میکنه یعنی انگار آوار ریخته ! بس که بچمون زلزله است وااااااااای خدا دستم درد گرفت یادم رفت بگم روز دهم آذر(البته درستش نهمه) تولد پر فتوح خودم بود که حوصله ام نکشید اینجا بنویسم عکسها در ادامه مطلب ادامه مطلب [ شنبه 26 آذر1390 ] [ 18:56 ] [ نیلوفر ]
سلام دوستای مهربونم
امیدوارم همتون خوب و خوش باشید و آسمان زندگیتون همیشه زیبا و آبی باشه! راستش خیلی وقته باید بیام پست بذارم و در مورد احوالاتمون بنویسم اما تا وقتی این پسری بیداره اصلا نمیذاره من چیزی بنویسم و فکرمو متمرکز کنم! خیلی حرفا دارم از کارای اخیر سامی و خیلی هاشونم کهنه شده ! امیدوارم به زودی وقت پیدا کنم بیام بنویسم! میبوسمتون و براتون آرزوی بهترینها دارم! [ سه شنبه 22 آذر1390 ] [ 23:23 ] [ نیلوفر ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||